برای "اون." تو - تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 12:53
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشدمعذرت بابت همه جفاها و ظلم هایی که در حقت کردم...ولی به تار موت قسم الانه که میفهمم مثل خودت نمیاد و بهتر از خودت نصیبم نمیشه. Adblock test (Why?)
برای عنوان بنویسید بیست دقیقه کلنجار رفت چه بنویسید، دست آخر عنوانی ننوشت. - تاریخ: 1402/6/13 ساعت: 13:51
چند سال قبل کسی تعریف می کرد: «وقتی پدرم نفس های آخرش رو می کشید کنارش بودم. صدام کرده بودن که بیام و کنارش باشم. دستش گرم بود، هنوز گرم بود. دستش رو گرفتم. خیلی محکم. چشمامو بستم و سعی کردم همه ی گرمی دستش رو جایی از حافظه ام نگه دارم. حفظ کنم گرمای دستش رو برای روزایی که نیست، برای همه ی باقی عمر...
- تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 18:18
دست و پاهام سسته یهو میخوام وسط خیابون بشینم تکیه بدم به چیزی کلا توقف کنم
کجایی - تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 0:33
دلم دردی که دارد با که گویدگنه خود کرده تاوان از که جویددریغا نیست همدردی موافقکه بر بخت بدم خوش خوش بمویدسیه بختم که بختم واژگون بیسیه روزم که روزم تیره گون بیشدم محنت کش کوی محبتز دست دل که یارب غرق خون بیکه هجرت سوختم ای جان کجایی...بماندم بی سر و سامان کجایینه جانی و نه غیر از جان، چه چیزی؟نه در...
هوای روی تو دارم - تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 0:33
هوای روی تو دارم نمیگذارندم... مگر به کوی تو این ابرها ببارندم... چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه غم شکسته دلانم که میگسارندم...
دارم قلبی لرزان ز غمش.. - تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 0:33
دلتنگی داره از پا درمیارتمجیگرم داره پاره پاره میشهمیروی و گریه می آید مرا... میروی و گریه می آید مرا.. گریه می آید مرا... گریه می آید مرا...اندکی بنشین... اندکی بنشین که باران بگذرد... Adblock test (Why?)
ره چنان بسته - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:42
u200fمن در این گوشه که از دنیا بیرون استآسمانی به سرم نیستاز بهاران خبرم نیستآنچه میبینم دیوار استآه این سخت سیاهآنچنان نزدیک استکه چو برمیکشم از سینه نفسنفسم را برمیگرداندره چنان بسته که پرواز نگهدر همین یکقدمی می ماند... +چه سرودی آقای ابتهاج...
داکم - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:42
داکم ای داکمچی کنار لو رهپر وس نمندهآی یه گلی منه مالمو ره و غریویهرکمون نازک دلیم سیس بگریویم... ای دایه دلوم...
دست و دامن تهی، و پا در بند - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:42
دانه از آن زمان که در خاک است/ با دلش آفتاب ادراک استسرگذشت درخت میداند/ رقم سرنوشته میخواندگرچه با رقص و ناز در چمن است/ سرنوشت درخت سوختن استآن درخت کهن منم که زمان/ بر سرم راند بس بهار و خزاندست
سقطت من عینک؟... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:01
امروز که مینویسم درست 5 روز و 4 ساعت و 37 دقیقه از وداع آخرمان میگذرد.دلم تنگ شده.این تنگ دلی چیز جدیدی نیست که در این 5 روز و 4 ساعت و 39 دقیقه جا خوش کرده باشد؛ مدتهاست جای خالی تو را با آن پر کرده
حببنی... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:01
من هنوزم هروقت سالنامه میاد دستم اول روز تولد تو رو میبینم که چندشنبه س، چه روزیه، تعطیله؟ نیس؟میدونی شنبه هم که باشه واسه من همیشه تولدت پنج شنبه هاس... چون پنج شنبه هارو دوست دارماز نظر تاریخ خشک و
همه سهم من - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:01
سهم من از دور دیدن تو بود؟سهم من دست تکان دادن برای تو بود؟ آن هم طوریکه فقط دستت را که ازپنجره بیرون بود ببینم؟سهم من به عقب نگاه کردن های یکی دو ثانیه ای ات بود؟سهم من همان لحظه بود که پشت سرت می آم
هیهات... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:01
دیر شده اما چیزی کم نشده، اصل کار هم گمانم همان است...باید به تو مینوشتم که همه ی روزها و شب ها را یادم هست...تیمار بی انتهای تو را که مبادا تنهایی عارض شود، مبادا ابرهای غصه ببارند....بی خانمانی و سردرگمی و کلافگی و پارک و جلسه؛ همه را دارم...مهم تر از اینها جنون و بیقراری بی انتها را هم دارم...چه ...
زمان داره... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:01
روزان و شبانت با شوق رسیدن پیغوم دلدارت به سر نشده که بفهمی شکسته شدن بعد اینکه یهویی تو رو از همه جا پاک کرده یعنی چییه روز عادی چش وا میکنی میبینی نه دیگه قراره پیامتو جواب بده... اووون همه پیام و ذ
! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:01
نمینویسم که یک وقت یک قاشق نشسته دخالت نکند!خداحافظ
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 1:36
اگر جز تو سری دارم، سزاوار سرِ دارم وگر جز دامنت گیرم بریده باد این دستم #اقای_خانومه!
... - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 1:36
ی تار اون ابروی اخموشم با کللل خنده ها و قهقهه ها و شادیای دنیا عوض نمیکنم #خانومه
که تو را - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 1:36
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هی جان به لب شدم که تو را آرزو کنم... بخاب خانومم تازه حالت خوب شده بخاب صبح پاشی واسه درست شب بخیر
آرام گلی من - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 1:36
u200fپدربزرگم میگفت هروقت مادربزرگم باهاش قهر میکرد در ظرف ترشی رو سفت میکرد که مادربزرگم نتونه بازشون کنه و مجبور شه باهاش حرف بزنه.... :-))** #آقای_خانومه
راهیو که به رخصت پدر و مادرت توی اون شب شروع کردم حتما ادامه میدم :-)) - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 1:36
یه شب زیر بارون که چشمم به راهه میبینم که کوچه پر نور ماهه تو ماه منی که تو بارون رسیدی امید منی تو شب نا امیدی #سالگرد_دوسالگی #مال_همیم_تا_تهش