خرید بک لینک

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

معذرت بابت همه جفاها و ظلم هایی که در حقت کردم...

ولی به تار موت قسم الانه که میفهمم مثل خودت نمیاد و بهتر از خودت نصیبم نمیشه.

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 12:53

چند سال قبل کسی تعریف می کرد: «وقتی پدرم نفس های آخرش رو می کشید کنارش بودم. صدام کرده بودن که بیام و کنارش باشم. دستش گرم بود، هنوز گرم بود. دستش رو گرفتم. خیلی محکم. چشمامو بستم و سعی کردم همه ی گرمی دستش رو جایی از حافظه ام نگه دارم. حفظ کنم گرمای دستش رو برای روزایی که نیست، برای همه ی باقی عمرم.»بعدها جمله ی «حفظ کنم برای باقی عمرم» رو جایی عمیقا درکش کردم.روزی که بعد چند سال باید با یک نفر خداحافظی می کردم. تصمیم هردومون بود.بارها خداحافظی کرده بودیم از هم، ولی این آخری فرق داشت.وقتی فهمیدیم جدیه، بی اونکه به زبون بیاریم، دست همو توی تاریکی ماشین و صندلی عقب گرفتیم. اولین لمس و آخرین لمس.مگه چقدر میشه بوسیدن دستای کسی رو طولش داد؟تاحالا آدمها تو موقع بوسیدن کسی پشیمون هم شدن؟«حفظ کنم برای باقی عمرم» رو اون لحظه چشیدم.صورتش اون طرف صورت من بود، اما می تونستم بفهمم که غمگینه. که هردومون داریم اشک میریزیم اما من به روی خودم نمیاوردم و بعضمو میخوردم.سعی کردم حفظ کنم همه ی گرمای دستش رو، برای همه ی باقی عمرم و بعد از جلوی چشمام دور شد و رفت.دلم میخواد برم و کسی که چند سال قبل اون حرفو بهم زد پیداش کنم. ازش بپرسم تو خواستی حفظ کنی اما چقدر گرمای دست پدرت تو حافظت موند؟ازش بپرسم این حفظ کردن ها فراموشی هم دارن؟که جواب هردو سوال، یه نه واضحه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1402 ساعت: 13:51

دست و پاهام سسته یهو میخوام وسط خیابون بشینم تکیه بدم به چیزی کلا توقف کنم

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:18

دلم دردی که دارد با که گوید

گنه خود کرده تاوان از که جوید

دریغا نیست همدردی موافق

که بر بخت بدم خوش خوش بموید

سیه بختم که بختم واژگون بی

سیه روزم که روزم تیره گون بی

شدم محنت کش کوی محبت

ز دست دل که یارب غرق خون بی

که هجرت سوختم ای جان کجایی...

بماندم بی سر و سامان کجایی

نه جانی و نه غیر از جان، چه چیزی؟

نه در جان نه برون از جان، کجایی...

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 0:33

هوای روی تو دارم نمیگذارندم... مگر به کوی تو این ابرها ببارندم... چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه غم شکسته دلانم که میگسارندم...

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 0:33

دلتنگی داره از پا درمیارتم

جیگرم داره پاره پاره میشه

میروی و گریه می آید مرا... میروی و گریه می آید مرا.. گریه می آید مرا... گریه می آید مرا...

اندکی بنشین... اندکی بنشین که باران بگذرد...

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 0:33

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه میبینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو برمیکشم از سینه نفس

نفسم را برمیگرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یکقدمی می ماند...

+چه سرودی آقای ابتهاج...

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 9:42

داکم ای داکم

چی کنار لو ره

پر وس نمنده

آی یه گلی منه مالمو ره و غریوی

هرکمون نازک دلیم سیس بگریویم... ای دایه دلوم...

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 9:42

دانه از آن زمان که در خاک است/ با دلش آفتاب ادراک استسرگذشت درخت میداند/ رقم سرنوشته میخواندگرچه با رقص و ناز در چمن است/ سرنوشت درخت سوختن استآن درخت کهن منم که زمان/ بر سرم راند بس بهار و خزاندست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 9:42

امروز که مینویسم درست 5 روز و 4 ساعت و 37 دقیقه از وداع آخرمان میگذرد.دلم تنگ شده.این تنگ دلی چیز جدیدی نیست که در این 5 روز و 4 ساعت و 39 دقیقه جا خوش کرده باشد؛ مدتهاست جای خالی تو را با آن پر کرده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 13:01

من هنوزم هروقت سالنامه میاد دستم اول روز تولد تو رو میبینم که چندشنبه س، چه روزیه، تعطیله؟ نیس؟میدونی شنبه هم که باشه واسه من همیشه تولدت پنج شنبه هاس... چون پنج شنبه هارو دوست دارماز نظر تاریخ خشک و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 13:01

سهم من از دور دیدن تو بود؟سهم من دست تکان دادن برای تو بود؟ آن هم طوریکه فقط دستت را که ازپنجره بیرون بود ببینم؟سهم من به عقب نگاه کردن های یکی دو ثانیه ای ات بود؟سهم من همان لحظه بود که پشت سرت می آمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 13:01

دیر شده اما چیزی کم نشده، اصل کار هم گمانم همان است...

باید به تو مینوشتم که همه ی روزها و شب ها را یادم هست...

تیمار بی انتهای تو را که مبادا تنهایی عارض شود، مبادا ابرهای غصه ببارند....

بی خانمانی و سردرگمی و کلافگی و پارک و جلسه؛ همه را دارم...

مهم تر از اینها جنون و بیقراری بی انتها را هم دارم...

چه دیوانه وار بودیم هیهات... مثل همان باران... همان باران که سرودی دارم مثل بارون زمین میخورم...

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 13:01

روزان و شبانت با شوق رسیدن پیغوم دلدارت به سر نشده که بفهمی شکسته شدن بعد اینکه یهویی تو رو از همه جا پاک کرده یعنی چییه روز عادی چش وا میکنی میبینی نه دیگه قراره پیامتو جواب بده... اووون همه پیام و ذادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 13:01

نمینویسم که یک وقت یک قاشق نشسته دخالت نکند!

خداحافظ

برچسب: نویسنده: امیر طباطبایی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 13:01

صفحه بندی